حكيم زجاجى
1015
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ندادند نانى بدان پاكزاد * به زندان درون جان شيرين بداد برادر بمرد و مرا بند كرد * دو پايم به زنجير پيوند كرد يكى سال شد تا منم مستمند * برادر شد و مال ، من زير بند چو بنشست آن شخص بر قول راست * يكى ديگر از دور برپاى خاست به بهرام گفت اى نماينده شاه * نباشد به روى تو تابنده ماه بهار جهان است ايام تو * حيات جهان است در نام تو مرا بود باغى چو خرمبهار * نباشد بدان خرمى قندهار بد آن باغ نزديك باغ وزير * طمع كرد در باغ من كندوير به من گفت روزى كه به فروش باغ * برافروز از شادمانى چراغ جهان گير و چنگ طرب ساز كن * در عيش بر خويشتن باز كن به دو گفتم اى مرد پيروزبخت * بنفروشم از باغ خود يك درخت كسى جان فروشد مگو اين سخن * طمع اندر اين باغ زرين مكن كسى جان شيرين فروشد به زر * مگو ، از سر اين سخن درگذر من اين يادگار از پدر يافتم * نه از بالش سيم و زر يافتم ز گفتار او دل برافروختم * برون آمدم باغ نفروختم ز ناگه دو فرسنگ چون پيل مست * دويدند چون ديو دستم ببست پى باغ بر سينه در غم نهاد * چنان داغ از بهر باغم نهاد دو سال است تا بند او مىكشم * جگرخسته در آب و در آتشم به عيش و طرب شاه بهرام گور * بيفكند ديوار باغم به زور بپيوست در باغ خويش اين وزير * منم اندر اين جاى نالان چو زير ز تو خواهد اين داورى كردگار * كه دادى جهان را بدين نابكار به من بر از او نيست جور و ستم * ز شاه است در ديدهء ملك نم اگر شه نبودى شب و روز مست * كجا بودى او را بر اين كار دست نيارستى آن بدنشان جور كرد * شهنشاه در اين سخن غور كرد درآمد يكى پير لرزان ز جاى * بناليد نزديك كشورگشاى چنين گفت كاى شاه پيروزبخت * . . . و تاجى و زيباى تخت تن پيل دارى و جان سروش * يكى مردم اى شاه جوهرفروش